1366

صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند...

دیروز . سه شنبه .  14/2/89 . ساعت 8:37 دقیقه صبح . دانشگاه ِ ....

مریم از اصفهان اومده بود دانشگاه برای انجام کارای فارغ التحصیلی ش . البته چون مریم نصفه درسش رو اینجا خونده بود ( دانشگاه ..) و نصفش رو اونجا ( دانشگاه اصفهان) باید توی 2 تا دانشگاه کارای فارغ التحصیلی رو انجام می داد.

کارای اونجا رو انجام داده بود..در مدت یک نصف روز..یعنی از ساعت 8 یه روز صبح تا 11 همون روز.. یعنی می شه 3 ساعت.

اما کارای اینجا ..یعنی دانشگاهِ.. محل تحصیل ما.صبح ساعت 8:37 دقیقه زنگ زد و گفت من ساختمان اداری هستم . رفتم پیشش.کلا دیروز رو گذاشته بودم برای دیدن مریم.و برنامه های دیگم رو کنسل کرده بودم. به قول بابای مریم که می گه ( به مریم) : "شد یه بار ما بریم قم و تو به زهرا زنگ نزنی بیاد.." حالا هم نمی شد دیگه..یعنی نمی شه مریم بیاد قم و من نبینمش.. و نمی شه من برم اصفهان و با هم نریم بیرون.

 

کل ماجرای دیروز رو براتون تعریف نمی کنم..چون تعریف یک روز بروکراسی اداریه..و خب می دونید که.. بروکراسی اداری خسته کننده س. حتی حرف زدن در موردش.

بعد از کلی رفت و آمد و روبرو شدن با برخی رفتارهای بسیار حسنه! و بسیار مودبانه ! و پسندیده ! حالا رسیده بودیم به مدیر گروه محترم..

قصه از این قرار بود که مریم ما به جای اینکه واحدهایی رو که دانشگاه براش تعیین کرده بگذرونه یه سری واحدهای دیگه گرفته بود. هر چند که در ترم های بعد واحدهای مشخص شده قبلی را هم پاس کرده بود اما این موضوع که مریم از دستور اینها تبعیت نکرده بود موجبات آزرده خاطری اینان را فراهم کرده بود..

دیگه تموم مقامات بالا می گفتند اگر مدیر گروهت موافقت کرد مسئله ای نیست.. اما..

اما قصه از همینجا شروع می شه که جناب مدیر گروه محترم به شدت ! و به طرز غیرقابل فهمی ! بر روی امضاش حساسیت داره.. و به این راحتی ها برگه ای رو امضا نمی کنی..

به هر زبانی که بلد بودیم براش توضیح دادیم.. فهمیده بود قصه از چه قراره ها.. اما حاضر به امضا کردن نبود که ...نبود.

هرکاری کردیم ..هرچیزی که گفتیم..هر وردی که بلد بودیم خوندیم..اما.. انگار نه انگار.

امان از وقتایی که این مدیر گروه محترم جدی می شه.. دیگه حتی اگه خود عالی ترین مقام هم بیاد و بگه : "این کار رو می تونی بکنی ..تصمیم با خودته " باز هم ..انگار نه انگار.

دیگه مریم زنگ زد باباش اومد.باز هم ... انگار نه انگار.

تا وقتی که یکی از مقامات بالا خودش نامه ای نوشت و در آن قید کرد که این مسئله از نظر آنان بلامانع است .. این بار جناب مدیر گروه راضی به امضا شد ..اما باز هم خودش تصمیم نگرفت ..نوشت : " بنا به نوشته ی جناب آقای فلانی این مورد تایید می گردد"!!

می گم چرا آدم باید اینطور باشه؟ ..وقتی می شه کار یه نفر رو خیلی راحت ، در عرض 3 دقیقه راه انداخت چرا تبدیلش کنیم به 3 ساعت؟ اگه همون ساعت 9 امضاش کرده بود دیگه ما تا 12 معطل نمی شدیم که!!

کل کارای اونجا تو سه ساعت.. فقط یک امضای یک برگه در اینجا .. سه ساعت.

نمی دونم..شاید مشکل اینجاس که یادمان می رود " هر آمدنی را رفتنی ست ... و هر انتصابی را عزلی"

و تنها در این فاصله ی "آمدن ..تا .. رفتن" آنچه از ما به جای می ماند و آنچه موجبات رضای خدای یکتا را فراهم می کند "خدمت به بنده های خداوند" است..

مگر نشنیده ایم که:

" صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند

کز کار خلق یک گره بسته وا کند"

اما نشنیده ایم که اگر دستی به جای باز کرده گره های کار دیگران آن را محکم تر کند آن دست .. در پیشگاه الهی چگونه سرش را بلند خواهد نمود؟ ؟

صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند.. کز کار خلق یک گره بسته وا کند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 14:49  توسط   |